Thursday, June 2, 2011

برای تو که از حیوان هم پست تری

بزنید ، بکشید ، ببرید . اصلا ما آمده ایم تا یا بمیریم یا وطن را از دستان پلید شما پس بگیریم .مرا به زدن تهدید نکن . من دست هایم آماده له شدنند و خونم مباح برای ریختن بر این مبارک خاک . من از نسلی هستم که اسکندر و محمد و تیمور هم نتوانستند به بردگی بکشند آرمان هایش را . تو که خود آرمان هایت پوچ و تو خالی است . تو که بازیچه ای بیش نیستی در دست عروسک گردان پیر . تو فقط رقاصی هستی که یادت داده اند به سازشان برقصی . اما من ...
من از تبار مردمانی هستم که یاد گرفته اند سازشان را خودشان بزنند و با ساز خودشان برقصند . من از نسل تار و کمانچه و سه تارم . من از تبار شادی و آزادیم . برای من پیرمرد و پیرزن حرمتی دارد که تو هرگز نخواهی فهمید .، تویی که دستانت را که بالا می بری نگاه نمی کنی به روی کدامین سپیدروی پایین می آوری . تو که آن شاخه خشکیده سیاه را ، به سیاهی چادر دختر این وطن تبرک می دهی ، نمی دانی چه خیال تلخی است نجاست دستان تو...تو اصلا نمی دانی حرمت مادر چیست . تویی که مادری را برای حمایتش از فرزند به خاک می کشی . نه به همین سادگی کلمات ، تو به خاک می کشی و چادر از سرش می کشی و بر خاکش می کشی . چونان که اشک می ریزد آسمان .اشک می ریزد . 
هنوز دیر نشده . تو هنوز می توانی لاقل حیوانی باشی . انسانیت پیشکشت . بیا و محض رضای آن خدایت ، فقط کمی حیوان باش .انسانیت پیشکش تو همکیشانت

Wednesday, December 29, 2010

بی مقدمه

گاهی اثرات مخرب یک رابطه چنان در تار و پود جان و تن آدمی رسوخ می کند که هر چه رابطه ی دیگر هم هست رو به ویرانی می نهد . چالش هایی که پایانش را از آغاز حدس می زنیم و هرچه دست و پا می زنیم تا به جایی برسد ، نمی رسد . گویا از اول هم پای در یک کفش کرده که نرسیدن باشد و دیگر هیچ . همین می شود که عشق نخستین می شود پیمانی پنهانی بر عدم حضور عشق های دیگر.خاصه اگر اندکی هم احساساتتان در اوج باشد که واویلایی می شود دیدنی . الغرض که هیچ . نوشتم بر رسم نوشتن آنچه در دل و ذهن می گذشت و خودش را به در و دیوار زندان این سر بی سامان می زد .